ღ رد پــــــــــــــای عشــــــــــــق ღ
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد .. چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
تو تنها کسی هستی که اقیانوس بی کران عشق را با من پارو زد با تو هرچه پارو میزنم عشق برایم پایانی ندارد.با تو من پارو زدن را دوست دارم.که فقط تویی که به این اقیانوس کوچک بی کرانی را بخشیدی.همان گونه که به من معنای عشق را...دوستت دارم بخشنده ی من...و این برق چشمانت است که به اقیانوس بی خورشید و پر ظلمت عشق من نور را هدیه میدهد.و این گرمای وجودت است که این خطه ی پر آب سرد را گرما عطا کرد.و فدای نفست که به هر باز دمیدنش موج های زیبایی را به این اقیانوس و نسیمی لطیف را بر بادبان این قایق میدهد تا به راحتی به حرکت در آیم و عشقم را به جلوتر ببرم.و آغوش پر مهرت سرپناهیست تا حفاظتم کند در برابر کسانی که برای غرقه بر آب کردن این قایق با کشتی های بزرگ و بی احساسشان لنگر انداخته و منتظر رد شدن ما هستند.و صفای وجودت است که به من جهت میدهد تا به صخره های بزرگ این اقیانوس برخورد نکنم و بپیمایم مسیر درست را...دوستت دارم عشق من... کاش می دانستی چشم هایم زشکوفایی عشق تو فقط می خواند کاش می دانستی عشق من معجزه نیست عشق من رنگ حقیقت دارد اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد کاش می دانستی تو فقط مال منی تو فقط مال همین قلب پر احساس منی شب من با تو سحر خواهد شد تو نمی دانی من چه قدر عشق تو را می خواهم تو صدا کن من را تو صدا کن مرا که پر از رویش یک یاس شوم تو بخوان تا همه احساس شوم کاش می دانستی شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتادست به سرم داد بزن تا بدانم که حقیقت داری تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری باز هم این همه عشق این همه عشق برای دل تو ناچیز است آسمان را به زمین وصل کنم؟ یا که زمین را همه لبریز ز سر سبزی یک فصل کنم؟ من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم به خدا گر تو نباشی بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم I love my HEART when u love it I love my NAME when u say it I love my EYES when u look into them I love my LIFE when u are in it قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی، اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی، چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم، زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی . . .(عشق من) *** شب قدر شب بازگشت است؛ بازگشت به آغوش مهربان خدا. قدر ، شبی است که ناامیدی از درگاه خدا رخت برمی بندد... *** شب قدر، شب نیایش و شب بارش چشم های خاکیان بر شما آسمانیان مبارک باد و التماس دعا در لحظات قشنگ خلوتتان... در باور مسلمانان شب قدر (به عربی: ليلة القدر) شبی است در ماه رمضان که قرآن در آن شب (جدا از وحی تدریجی) همچنین بهطور کامل بر محمد نازل شدهاست.مسلمانان باور دارند که در این شب هر امر محکمی جدا میشود.بنابر آموزههای اسلامی خوابیدن در شب قدر مذموم و شبزندهداری در آن سفارش شده است و دعا و استغفار در این شب وظیفه دانسته شدهاست.روز قدر هم به اندازه شب آن ارجمند است... شش راه براي جلب محبت مردم : 1- صميمانه نسبت به غير، علاقه مند باشيد. 2- تبسمي بر لب داشته باشيد. 3- به ياد بياوريد كه نام هر كس براي او شيرين ترين و مهمترين لغت قاموسهاست. 4- شنيدن را بياموزيد، طرف خود را به شوق آوريد كه از خود سخن بگويد. 5- با مخاطب از آنچه دوست دارد صحبت كنيد. 6- صميمانه و صادقانه اهميت او را برا ي خودش آشكار سازيد. شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن آمد رمضان هست دعا را اثری دارد دل من شور و نوای دگری ما بنده عاصی و گنهکار توییم ای داور بخشنده به ما کن نظری فرا رسیدن ماه زولبیا و بامیه بیخوابی شبانه گرسنگی روزانه روز شمار ماهانه پرخوری سحرانه افطاری شاهانه و توقع آمرزش سالانه مبارک باد همچون روز روشن بر من هویداست که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد و شاید هیچگاه من در خاطرت نمانم و من بی شک هر جا باشم نشانی از تو دارم که با تو بودن را برایم زنده می کند تو می روی و من با لبخند بدرقه ات می کنم من می مانم و کوله باری از احساس تنهایی می مانم باز هم مثل همیشه اما می دانم در تنهایی هم با من هستی
یا علی نامت ثبوت قل هوالله احد نام تو نقش نگین مهر الله الصمد لم یلد از مادر گیتی و لم یولد چو تو لم یکن بعد از نبی،مثلت لهُ کفوا احد... ولادت حضرت علی(ع)و روز پدر بر همه ی پدران مبارک باد متولد فروردین متولد اردیبهشت متولد خرداد متولد تیر متولد مرداد متولد شهریور متولد مهر متولد آبان متولد آذر متولد دی متولد بهمن متولد اسفند دروغ هایت کلافه ام می کند اینکه هر بار بخواهم بسازم تو را حوصله ام را سر می برد با هر دروغ فرو می ریزی در من و دوباره از نو می سازمت شاید یکبار که خرابت کردم دیگر مجال دوباره ساختنت را به خود ندهم،و تو تعلق خواهی گرفت به دیگر خرابه های ذهنم... بس کن این همه دروغ را این قدر خودت را خراب نکن تو هنوز نمی دانی این که من خرابت کنم یا اینکه خرابت شوم چقدر با هم توفیر می کند. اگر به فکر کاسه ی ترک خورده صبر من نیستی حداقل به فکر یک دروغ تازه ی دیگر باش!!!!!!!! گرمايي نوازشگر فرو فرستاد. نسيم و باد دست در دست يكديگر بر فراز طبيعت بي جان وزيده و با تلنگر خود حياتي دوباره بخشيدند. سرما به غل و زنجير كشيده شده از گلدان زندگي رخت بر بست و پوشيه ي سفيدي كه بر روي گلها آويخته بود با خود برد و گلها رها از هر قيد و بندي بار ديگر سرخي خود را به عيدانه ي زمان به ما بخشيدند. چشمه ي زندگي دگر بار آب حياتش را به سوي ما فرستاد و قلب تشنه ي ما را سيراب كرد. بلبلان حديث سر زندگي را بر سر شاخه ها روان داشتند و در ذهن يخ زده مان بار ديگر آشوبي بر پا كردند. آشوبي كه بوي تازگي مي داد و فرياد هفت رنگ بهار آمد را بي صدا سر ميداد... هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز سال نو مبارک سر سفره ی هفت سین به یاد ما هم باشید تماشاگران- آیا تا به حال بطور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه کردهاید؟ تا به حال فکر کردهاید که به کدامیک علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه کنید، سپس توضیح مربوط به آن را بخوانید. انگشت شصت انگشت اشاره انگشت وسط انگشت حلقه انگشت کوچک چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید باران رحمت خدا هميشه مي بارد...
تقصير ماست كه كاسه هايمان را بر عكس گرفته ايم دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون ازخودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدنت یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن منو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم برگه ی تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن دلم برات تنگ شده جونم/میخوام ببینمت نمیتونم بین ما دیوارای سنگی/فاصله یک عمره میدونم بغض ترانمو شکستم/میخوام بگم عاشقت هستم توو عین ناباوری یک شب/خالی گذاشتی هر دو دستم نیمه شب ازخوابم پا میشم/نیستی پیشم باز دیوونه میشم دوریه تو تیشه زد به ریشم/نیستی پیشم...نیستی پیشم بی صدا از من خالی میشم/هم صدا با بی قولی میشم گونه هام خیس از شبنم غم/نیستی پیشم... نیستی پیشم... خوفین؟خوشین؟سلامتین؟خب خدارو شکر... راستش داشتم توی نت وب گردی میکردم که این مطلبو دیدم...میدونم یکم قدیمیه ولی چون باحال بود گفتم بذارم تا شما هم یه فیضی ببرین امیدوارم اونایی که واسشون تکراریه و قبلا خوندن به بزرگواری خودشون ببخشن...خواهشا فحش ندین...
. . تفاوت نیمرو درست کردن دختر پسرا... دخترا توی ماهیتابه روغن میریزن اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میكنن - تخم مرغها رو میشكنن و همراه نمك توی ماهیتابه میریزن چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میكنن پسرها توی كابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن توی كابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میكنن ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن توی ماهیتابه روغن میریزن توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن یه دونه تخم مرغ پیدا میكنن چند تا فحش میدن دنبال كبریت میگردن با فندك اجاق گاز رو روشن میكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد! ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن تخم مرغی كه از روی كابینت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك میكنن چند تا فحش میدن و لباس میپوشن میرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن تلویزیون رو روشن میكنن و صداش رو بلند میكنن روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن تخم مرغها رو میشكنن و توی ماهیتابه میریزن دنبال نمكدون میگردن نمكدون خالی رو پیدا میكنن و چند تا فحش میدن دنبال كیسهء نمك میگردن و بلاخره پیداش میكنن نمكدون رو پر از نمك میكنن صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون نمكدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن بوی سوختگی رو استشمام میكنن و میدون توی آشپزخونه چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون سریع برمیگردن توی آشپزخونه تخم مرغهایی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن ماهیتابه رو میندازن توی سینك دنبال ظرفهای مسی میگردن قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن یاد نمك میفتن و میرن نمكدون رو از كنار تلویزیون برمیدارن چند ثانیه فوتبال تماشا میكنن یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه روی باقیماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن چند تا فحش میدن و بلند میشن نمكدون شكسته رو توی سطل میندازن قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میكنن چند تا فحش میدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زیر آب میگیرن با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن پارچه رو كه توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میكنن نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه لحظه شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند... به جز مداد سفيد... هيچ کسي به او کار نمي داد... مداد سفيد تا صبح کار کرد... اللهم عجل لولیک الفرج *چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی* *چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی* *تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام* *دوباره صبح،ظهر،نه غروب شد نیامدی*
بر چهره ی پر ز نور مهدی صلوات بر جان و دل صبور مهدی صلوات تا امر فرج شود مهیا بفرست بهر فرج و ظهور مهدی صلوات میلاد منجی عالم بشریت فرخنده باد از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه بي پاياني را ادامه مي دادند. <<برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید>> میخواستم ازتون خواهش کنم که نظرتونو در مورد قالب جدید وبلاگ ارائه بدید... منو در زیبایی وبلاگ یاری کنید... ممنون << اطلاعات لطفآ>> <<برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید>> خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی... << برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید>> زیر باران نگاهت قدم می زدم، ناگاه آرزو کردم، آرزوی داشتن نداشته هایم. گفتم سری به دیار چشمانت بزنم و شمع نیمه سوخته ی وُجودم را روشن کنم و با هم پروانه وار به دهکده ی آرزوها، به دیار عاشقان دل به جاده داده برویم. دور این شمع می چرخیم و آرزوها با این سوختن به تصویر کشیده می شود. من وتو با دلی سرشار از زیبایی و نگاهی پُر از حرف های ناگفته راهی جاده ی بی بازگشت آرزوها می شویم. من و تو با شوق از تاریکی وجودمان رها شدیم و من با خیال با تو بودن که همچون نفس است می آیم. زیبا ترین آرزویم کنار تو بودن است. کنار آن نهر اساطیری زمان تو را به رقص عطر پونه میان نیزار صداقت سوگند می دهم اگر بمانی و باشم دست در دست مرغ مهاجر زمان می دهیم و به جزیره ای پا می گذاریم که مهتابش هر شب پلی به عرش خدا نهد و ما در کنار هم بر بام آسمان رویم و ستاره های آرزو را بچینیم حالا که به خودم آمدم، می بینم پروانه ی وجودم دیگر بالی ندارد و تنها اشک شمع بر سر مزار آرزویم فرش چیده.

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
گلنخود شیرین، دوربین، نقره، cd بازی، بادکنک، تابلو پرتره، اسباب بازی، آلبوم عکس، گوشی موبایل، تجهیزات ورزشی، ماشین حساب، سِتِ آینه و شانه، ثبت نام کلاسهای چتربازی، سبدی از گلهای ابریشمی
زمرد سبز، گل زنبق دشتی، کیف پول، وسایل مذهبی، دوربین شکاری، آلبوم تمبر، کتاب جیبی، کتابهای رومیزی، سبد پیک نیک، روغن و وسایل حمام، انواع سی دی، نرم افزارهای کامپیوتر، وسایل تزئینی سرخپوستی
مروارید، گل رز، بادبادک، کتاب آشپزی، لوازم مانیکور، یخدان، صفحه دارت، چمدان، شکلات، بلوز ابریشمی، کتاب آموزش رانندگی، بلیط مسابقات اسبدوانی، ثبت نام کلاس ورزشهای رزمی
یاقوت، گل زبان در قفا (دلفینیوم)، پیراهن ابریشمی، تخته موج سواری، ظروف کریستال، جعبه جواهر، صدف دریایی تزئینی، کتابهای خودآموز، حیوانات خشک شده، چتر مخصوص کنار دریا، عینک فتابی، کتابهای عشقی، تابلو نقاشی با منظره دریا
زبرجد، گل سوسن، خودکار طلا، کارت بازی، کتاب جُک، لباس، ابزار باغبانی، نوارهای ویدیویی ورزشی، دستگاه قهوه ساز، ظروف چینی، بازوبند تنیس، دستگاه ضبط صوت، جعبه سوغاتی
یاقوت کبود، گل مینا، کتاب، جدول، ساعت رومیزی برنجی، کامپیوتر، پَر گردگیری، گلدان، ساعت مچی طلا، کُت، پارچه رومیزی، بالشهای تزئینی (کوسن)، چرخ خیاطی
عقیق، گل همیشه بهار، قاب پنجره، بلیط باله، کتاب و رمانهای جدید، رومیزی ابریشمی، بلیط کنسرت، عطر، ستِ آبرنگ، عطرپاش، لباس ورزشی، تُستِر، قفس پرنده، سیگار، ماساژُر بدن، لوازم نقاشی
یاقوت زرد، گل داوودی، لوازم آرایش، چوگان گلف بازی، ماساژُر پا، روغنهای رایحه درمانی، بلیط سفرهای دریایی، کتابهای ستاره شناسی، ملحفه و روتختی ابریشمی، عطر
فیروزه، گل نرگس، راکت تنیس، اطلس یا کره زمین، آکواریوم، کتابهای هنری، کتاب شعر، کتاب راهنمای سفر، لوازم چادر زدن، گیره سر، بلیط سینما، مجلههای دایره المعارفی، بلیط پارک حیوانات وحشی
لعل، گل میخک صدپر، پرده دیوارکوب، لوازم آشپزخانه، مجسمه، سی دی موسیقی، ظروف سفالی و سرامیکی، قاب عکس، کفش راحتی، لحاف، خوراک پرنده، جارختی، تلویزیون، بلیط نمایشگاه
یاقوت ارغوانی، گل بنفشه، الات موسیقی، ستِ شطرنج، جدول کلمات متقاطع، بخور خوشبو، بلیط کنسرت موسیقی سنتی، وسایل اسکی، ثبت نام کلاسهای رقص، ستِ بازی کروکت، بلیط گالریهای هنری
زمرد کبود، گل نسترن، ستِ قهوه خوری، کتابهای تاریخی، لوازم حمام، دستمال توری، روتختی ابریشمی، ست چای خوری نقره، بلیط تئاتر، شمع، گل خشک، کتابهای اسطورهای![]()

![]()

![]()
![]()
این انگشت نماد مسایل مادی و ثروت است و کسانی که این انگشت را انتخاب میکنند، اقتصاد دانان خوبی هستند و معمولا از نظر مالی در وضعیت خوبی قرار دارند.
این انگشت نماد کار میباشد و اشخاصی که به این انگشت اهمیت بیشتری میدهند انسانهای کاری هستند و بطور کلی وجدان کاری خوبی دارند و موفقیت زیادی در کارها دارند.
این انگشت میزان اهمیت به خود فرد را نشان میدهد، افرادی که این انگشت را انتخاب میکنند، د ر مورد همه چیز اول به خود اهمیت داده و تا حدودی خودپرست و خودخواه هستند.
این انگشت نماد محبت و عشق است و کسانی که این انگشت را انتخاب میکنند، انسانهای احساساتی و عاطفی هستند و همواره به دنبال محبت و خوشحال کردن دیگران هستند.
این انگشت نماد خانواده و فرزند هست و کسانی که به این انگشت علاقمند هستند، افرادی هستند که به خانواده پایبند بوده و به زندگی مشترک و بطور کلی روابط بین افراد اهمیت میدهند.
![]()
راست می گفت سهراب...
چشم ها را باید بست با چشم دل نگرید
باید برون از پنجره ی دیده بدید
باید در قطره های آب
دریا دید
باید در ثانیه ها
فردا دید
باید هر چیز تبلور یابد
باید آینه ی دیدن معشوق گردد
جور دیگر باید دید،جور دیگر شنید
در نوای هر پرنده صوت یا حق شنید
و جز حق نباید دید نباید شنید
همه چیز زیباست بوی بودن می دهد
که گوید خار نیست زیبا؟
خار زیباست...! مشکل از دیدن ماست
چشم ها را باید بست جور دیگر باید دید 
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
یک شب که مداد رنگي ها توی سياهي کاغذ گم شده بودند...
ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي ها ...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...![]()
این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”
پس به طبقه ی بالایی رفتند…
در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”
دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”
دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…
طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”
آن دو واقعا به وجد آمده بودند…
دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”
پس به طبقه ی پنجم رفتند…
آنجا نوشته بود: “این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!”![]()
![]()
![]()

![]()
زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.
از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.
يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.
در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند.
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی میرسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم.
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟
:ادامه مطلب:![]()
سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم ميشن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش ميشن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز ميشن! (ديدشون عوض ميشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!
سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ی عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!
خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ی خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! و منو به اون چيزایی که نرسيدم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی!!! مردها مثل«مخلوط کنن»!!!!!!![]()
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
:ادامه مطلب:![]()

![]()
| قالب : پيچك |














